سخنی باصاحب دلان





سعی کن کسی که تو را می ببیند،آرزو کند مثل تو باشد…




از ایمان سخن نگو! بگذار از نوری که در چهره داری،آن را احساس کند…

از عقیده برایش نگو..!بگذار با پایبندی تو،آنرا بپذیرد…

از عبادت برایش نگو!بگذار آن را جلوی چشمش ببیند…

از اخلاق برایش نگو!بگذار آن را از طریق مشاهده تو بپذیرد…

از تعهد برایش نگو!بگذار با دیدن تو، از حقیقت آن لذت ببرد…


بگذار مردم با اعمال تو، خوب بودن را بشناسند…

نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد 1394 ساعت 10:04 ب.ظ توسط فریده جمشیدی خسرقی نظرات |

پیرمرد که با دوچرخه اش به سمت خیابان پیچید، پرنده ها ناگهان به سویش پر کشیدند، 

همگی با هم. بال می زدند و بی قرار بودند. 

با خودم گفتم برای چی پرنده ها همه به سمت او می پرند؟ که دیدم 

پیرمرد کیسه ای دارد آبی رنگ وبرای پرنده ها خرده های نان خشک آورده است. 

قشنگ بود ، قشنگ ؛ اینکه میان این همه رهگذر ، پرنده ها پیرمرد شان را می شناختند 

و به سویش می پریدند، پیرمردی را که نان می دهد....


کاش ما هم مثل این پرنده ها میان این همه رهگذر تشخیص می دادیم کسی را که هر روز 

به ما نان می دهد و جان می دهد و زندگی....

و کاش کمی شوق از پرندگان می آموختیم برای پریدن به سویش.....

نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد 1394 ساعت 07:24 ب.ظ توسط فریده جمشیدی خسرقی نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]


بنر حمایتی  افقی فارسی - شکرگزاری


Template By : Pichak